تبليغاتX
مسافر
 
 
 

آسمون خسته است و هی زار می زنه

می شنوی مسافرم؟

من دارم تو قهقرای زندگی جون می کنم

اسمون دلم امروز گرفته است رفیق

خسته تر از آسمون دل تو داد می کشم

که خدا خودت بگو

اینه سرنوشت من؟

خدا لبخند می زنه

چشم آسمون ولی گریونه

پر شبنم می شه روی صورتم

بارون اشکای من بی انتهاست

سرنوشت چشاش کوره نمی بینه

زخم خنجرش می شینه تو سینه

هی دارم از تو عزیز دور می شم

چشمامو می بندم و باز می کنم

آخ نمی شه باورم

این دیگه حقیقته

من دارم تو قهقرای زندگی جون می کنم

من باید از تو عزیز دل بکنم

من باید خو بکنم به ماتمم

با همه دردایی که خدا گذاشت تو دامنم

من دارم تو آسمون زندگیت محو می شم

نه ! نمی شه باورم

تو بری ، هیچ می شم

نیست و نابود می شم

تو بگو

آخه این حق منه ؟

من باید به رفتنت خو بکنم

آره خب

با این همه درد و بلا من باید تا بکنم

چشم من چشمه ی اشک

دل تو پر شده از حسرت و غم

تو بگو

من به کجای زندگی

یه ذره لبخند بزنم.....؟

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مسافر
 
 
 

زیاد از آن روزها نمی گذرد ... یادت می آید یا فراموش کرده ای؟

کلاه بوقی بر سرم  گذاشتم ، اشک چشم هایم را پاک کردم تا تو را بخندانم . تو خندیدی . در اوج گریه خندیدی. گریه ای که از نرسیدن بود و سنگ هایی که بر سر راه عشق نشسته بود. گغته بودم که آدم بزرگ ها را دوست ندارم . کلاه بوقی را بر سرم نمی بینند . نیاز من به خنده ات را نمی دیدنت. گفتم که آدم بزرگها را فراموش کن و فقط بخند.... یادت می آید ؟

کلاهی در میان نیست دیگر . خنده ای در میان نیست و ما خود شبیه آدم بزرگ ها شده ایم . بزرگ شده ایم . با درد و نفرت بزرگ شده ایم . شمع خنده مان طاقت بیداری ندارد در این تندبادی که می وزد . این آخر راه است . نه دیگر می خندی و نه دیگر می خندم . تنها بغضی که آزارم می دهد زود بزرگ شدن است . قلب من هنوز کودک است و در پی کلاه مسخره ای می گردد تا بر سر بگذارم و چشمانم را بپوشاند که کور شوم و دیگر نبینم . چشمانی که از گریه کم سو شده دیگر یارای یافتن کلاه ندارد. عمر خنده ها تمام شده است . چنان در درد غوطه ور شده ایم که دیگر دست هیچ خنده ای نمی تواند از مرگ نجاتمان دهد. نه . امروز دیگر می دانم که آدم بزرگ ها بهانه اند . تیشه در دستان ماست . بکوب و انکار نکن . زمانه ی تلخی است . تبرت را چنان که بالا برده ای بی وقفه بزن که این گیاه خراب سرمایه ای جز بیماری و فقر ندارد.  آنچه بدست می آید ارزشش را دارد لابد. امانش نده که دیگر حتی از آن کلاه بوقی هم نشانی نیست...... این بار دیگر نه اشک هایم را پاک می کنم و نه می خندانمت . سرنوشت است این که سنگ هایی که روز بر سر راهمان ، اشک از چشم عشق نورسیده مان می آورد ، بر سر عشفمان بکوبیم و احساس کنیم که حق مان را از دنیا گرفته ایم .

یادت می آید آن کلاه بوقی را ....؟

 
 
 |    نوشته شده توسط مسافر
 
 
 
17

چگونه شرح دهم اندرون غمگینم

به اختیار که از اختیار بیرون است

....

 
 
 |    نوشته شده توسط مسافر
 
 
 
نه دیگر از سر من خاطرت رها شده است

بهار و باغ بهانه است و بی چراغ شده ام

صدای ساکت گریه چه یار همراهی است

تو خوب می دانی

صدای تیشه ی مغرور و بی سخاوت درد

در انعکاس وجودت مرا به خاک کشید

تو خوب می دانی

 و دیگر این همه کاش و تمنا دروغ شده است

به عادت تلخ صبوری سلام خواهد کرد

همان که باغچه اش را

آتش بی دلیل خواب ام سوخت

.....

 
 
 |    نوشته شده توسط مسافر
 
 
 
شک دارم

................ به ترانه ای که

... زندانی و

               زندانبان

............. هر دو با هم

                               می خوانند .................

.........

 
 
 |    نوشته شده توسط مسافر
 
 
 
- لابد خواب دیده ای ... شاید اگر برخیزی دنیا جور دیگری باشد .

- نه نیست . آزموده ام این تاریکی را من با هر ثانیه ای که می آید و سم ضربه های کشنده اش به تاراجم می برد

- خواب دیده ای لابد که زندگی را در دستان انسانها به اسارت دیده ام . دیده ام که کودکی زندگی  را با یک چوب و لاستیک تا انتهای روز اسیر می کند و می خندد و می خندد و اگر گاهی زمین هم بخورد تاوان زمانه را از چادر رنگ رفته ی مادر می خواهد و بهانه اش با یک آب نبات ارزان قیمت سوار بر قاصد فراموشی می گذرد. برخیز . خواب مانده ای لابد 

- خواب نمانده ام . من گریه ها کرده ام . غم تنهایی را بر شانه های ناتوانم سالها برده ام تا باورم شد که زمین هست و من هستم و غم بی حساب است. خواب نمانده ام . خواب ندیده ام . این قلب بیمار . این سرگیجه های مدام . آن لحظه هایی که تنهایی در تمام رگم تنوره می کشد همه این نفس هایی که می آید و سخت می رود در پس هق هق های بی صدا ، فریب نیست و نه حتی کابوسی کوتاه . زندگی است این . که حرمت ام را نگاه نداشت که پامال درد شده ام . که  به درد ناخواسته ، به کاستی های بی اجازه پا بر گلوی عشق و سادگی ام گذاشت. خواب نیست این .... که ای کاش بود....  

...

 
 
 |    نوشته شده توسط مسافر
 
 
 

pctfx3.3

Silent Music Template

Multimedia CD Catalogues گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration

تهیه وب پورتال اختصاصی برنامه نویسی تحت وب